X
تبلیغات
دختر پولدار

جهت حمایت از من روی تبلیغات وبلاگم کلیک کنید

یه لینک هم بالای وبلاگمه یه صفحه تبلیغاته ، کسی خواست میتونه بره اونجا مشاهده کنه و اگه دلش به من سوخت کلیک کنه

ممنون میشم ازتون 
فقط با یک کلیک منو خوشحال کنید

دوووستون دارم زیاد

دوووستان جهت حمایت از من روی این بنر ها کلیک کنید و اگه به دردتون بخورد خرید کنید

 

مجموعه درايور هاي سخت افزاري براي كامپيوتر هاي مختلف 2010

خرید پستی Call of Duty 7 : Black Ops ندای وظیفه 7

بانک مقاله و تحقیق، پایان نامه و پروژه آماده فارسی

بزرگترین مجموعه اسکریپت در جهان
[ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 16:6 ] [ سحر ]

جالبه تا اخر بخوانید در مورد فکرتان خودتان نظر بدید

خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! ............

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



خیلی منحرفید!

حواستون کجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می کرد.

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 17:49 ] [ سحر ]
روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود  آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .


بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 17:19 ] [ سحر ]
-این روزها که میگذرد، اسیر تلاطم بی رحم و طغیانگر زندگی شده ام. خسته و پریشان. دست و پا میزنم بی آنکه حرکتی کنم، فریاد میزنم بی آنکه کسی پاسخی دهد،

2-چند وقتی است درگیر کارهایی و چیزهایی شده ام که شاید برای اولین بار است تجربه شان میکنم، دورو برم پر شده از ....

3-خوشحالم از تک تک تجربه های جدیدی که تجربه میکنم و به سراغم می آیند، چرا که من -اگر دست خودم بود- به سراغشان نمیرفتم. پس خدایا ممنونم، "ببارید ای الطاف بیکران پروردگار"

 

سه دیدگاه  مختلف در مورد یک وضعیت ثابت،

 "زندگی ما را نگاهمان میسازد" ، از گفته های گهر بار خودم

[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 0:5 ] [ سحر ]
مسافر تاکسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده میشم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس

از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.

سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. منو تا سر حد مرگ ترسوندی"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی دونستم که یک ضربه کوچولو این قدر تو رو می ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ... راست میگی. تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم. آخه من 25 سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم…!
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 0:2 ] [ سحر ]
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!!
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 0:0 ] [ سحر ]

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان؛ لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ] [ 23:56 ] [ سحر ]
درباره وبلاگ

سلام سلام دوستای گلم ... خوش اومدید ، مرسی ممنونم که اومدید ... اومدید اینجا لطفآ دست خالی نباشید ، یه نظری هم بدید ... دوووووستتون دارم ... لطفآ روی تبلیغام کلیک کنید ، بخدا نیاز دارم وگرنه شمارو تو زحمت نینداختم .... میخام یه جور نصف خرج دانشگامو در یارم ... ممنون میشم کلیک کنید ... آقا پسرای گل هم اگه دوس داشتن بگن تا امیل اصلیمو که هیچ جا نذاشتم حتی توی گوهر دشت رو بهشون بدم ... مرسی ... ولی شماره نمیدم ... اگر خیلی شناختم بهتون شاید بدم ... خواهشن الان اصرار نکنید امتحانای ترمم شروع شده ...ممنونم ...
آرشيو مطالب
امکانات وب